از نو برایت می نویسم (2) ..

:: از نو برایت می نویسم (2) ..

دیشب خواب شهر را دیدم. آسمان تهران سخت تاریک و گرفته بود. انگار سیاه ِ سیاه. بعد طوفان گرفت. بی باران امّا. باد ِ سرد ِ سوزان. به یاد باد قوم عاد افتادم. بعد شدّت گرفت. آنچنان که شروع به لرزیدن کردم. از پنجره ی خانه شهر را می دیدم که در حال سقوط است. سخت. یک یک برج ها می افتادند تا نوبت به افتادن ما رسید. با اینکه زمین خوردم امّا سالم ماندم. ایستادم و شهرم را دوباره دیدم. با خاک یکسان شده بود. جز چند خانه ی محقّر که حالا در سطح شهر به سادگی با چشم غیر مسلّح دیده می شد. آن ها که در برج عاج بودند به خاک نشسته بودند. شهر حال عادی نداشت. صدای شیون می آمد. اذان صبح را می گفتند. با خودم گفتم که شبیه زلزله ی بم شده است. فقط آن ها جان سالم به در بردند که پیش از از اذان بیدار بودند. بیدار که شدم می لرزیدم .. همین.

.

.

منبع : حبذا ...از نو برایت می نویسم (2) ..
برچسب ها : بودند

از نو برایت می نویسم (2) ..

:: از نو برایت می نویسم (2) ..

" از واشنتگتن بود که برای اولین بار وارد خاک آمریکا شدم. بیست و سه سالم بود آن زمان. قرار نبود اینطور شود. پروازم را طوری تنظیم کرده بودم که در لس آنجلس بنشینم. ولی اشتباها یک توقّف در واشنگتن داشت. همه چیز برایم غریب و دلهره آور بود. پرچم بسیار بزرگی از آمریکا را بالای صف های کنترل گذرنامه گذاشته بودند. تنهایی ام برجسته بود. آنقدر که باورم نمی شد. دقیقا احساس می کردم در برزخ ایستاده ام. در حالتی میان مرگ و زندگی. صف که جلو می رفت، یک به یک صحنه های خداحافظی پیش چشمانم می آمد. آن لحظه ی آخر که ایران را ترک می کنی، دقیقا آن لحظه ی آخر، یک عمر طولانی می شود. اشک های آن لحظه ی آخر. لبخندهای مصنوعی مادر که می خواست سفر برای تو سخت نشود بیش از این. و مثل همیشه غم را خودش به تنهایی به دوش کشد. شنیدم بعد از رفتن ما، مدّت ها در ایوان می ایستاده و تنها می گریسته است. و آن صحنه ی آخر که پدر سرت را جلوی درب ورودی فرودگاه می بوسد، یک عمر طولانی می شود. این اواخر که مادربزرگم از دنیا رفت، پدر تنهایی داخل قبر رفته بود. بعد از آنکه تلقین را خواندند و تمام شد، درست پیش از آنکه شروع کنند به خاک ریختن، پدر خم شد و سر مادرش را بوسید. آن صحنه دقیقا مثل صحنه ای بود که جلوی ترمینال خروجی مهرآباد اتّفاق افتاده بود. آن زمان ها هنوز پروازهای خارجی از فرودگاه مهرآباد بود. هنوز امام را به بیرون شهر نبرده بودیم ... 

گاهی هنوز از خواب ِ آن صحنه ها بیدار می شوم نیمه شب. انگار کنار رودخانه ایستاده باشی و ببینی سیل است که می آید. و تو را خواهد برد. به چشم ببینی از دست رفتنت را. در واشتنگتن همه چیز مثل صحنه ی حسابرسی پس از مرگ بود. صف ها که جلو می رفت، یادم می آمد کجای زندگی را خراب کرده ام. بایدها و نبایدها به یادم می آمد. آدم هایی که گذاشته ام و گذشته ام. گذشته درد عظیمی است اگر انسان منصف باشد. کاش راه برگشتی بود. می دانستم که حداقل تا پنج شش سال دیگر اگر زنده باشم، هیچ کس را نخواهم دید. می دانستم که وقتی برگردم دیگر هیچ چیز مثل گذشته نیست. نه دوستانم. نه آشنایان و عزیزانم. نه هیچ چیز دیگر. می دانستم که مسیر خانه را هم به سختی پیدا خواهم کرد. می دانستم که باید چند سال از روی عکس سفید شدن موهای پدر را نظاره کنم. می دانستم مادرم در عرض این چند سال چقدر شکسته خواهد شد. و می دانستم که برگردم مادربزرگم نخواهد بود ...

در واشنگتن، شب سال نوی میلادی، که برای همه عید بود و شادی، من به احتضار رسیده بودم. خوب می فهمیدم که آن دقیقه ی آخر زندگی چقدر سخت است. پلیس از میان این همه تصویر، پاسپورتم را می گیرد و نگاهی به قیافه ام می اندازد. همه سفارش کرده بودند که با تبسم با آنها روبرو شوم که کمتر سخت بگیرند. نتوانستم. جدّی تر از همیشه بودم. سوالات را که یکی یکی می پرسید، خسته تر از آنی بودم که جوابی بدهم. سر تکان می دادم. فرستادم به بخش امنیتی. نشستم تا افسر دیگری بیاید. بیش از ترس احساس خستگی داشتم. روی صندلی لحظه ای به خواب رفتم. در خواب صدای ضجّه های زنی را می شنوم که کودکش را از او گرفته اند. افسر با اسلحه ی سنگینی که دستش است مرا بیدار می کند. همان سوالات قبل را اینبار با فریاد می پرسد. وانمود می کند دارد چیزی یادداشت می کند. به چشمانش می نگرم. با نگاه ِ سرد ِ کسی که مرگ را یکبار دست کم زندگی کرده است. سوال هایش تمام می شود. می گوید به سرزمین فرصت ها خوش آمدی. و در اولین فرصت یادم می آید که از پرواز واشنکتن به لس آنجلس جا مانده ام. باید دوباره پروازی بگیرم. پیش از آن ولی، دنبال دو چمدان بیست و هفت کیلویی که مادرم بسته است می گردم. در گوشه ی فرودگاه پیدایش می کنم. نازنین مادرم به دسته ی چمدان، یک ربان رنگی زده است که گم نشود. کسی چه می فهمد که حالا ارزش این ربان از تمام گنج های عالم برایم بیشتر است؟ کسی چه می فهمد؟ من سال هاست که دارم آن یک تکه ربان بسته شده به چمدان را زندگی می کنم. چمدانی که افسرها تمام داخل آن را بازرسی کرده اند. و مثل خانه ای که دزد به آن زده باشد، در هم ریخته اند. چمدانم را که بر می دارم، نوشته ی مادرم را که پنهانی در چمدان گذاشته است پیدا می کنم. دعایی نوشته است. چند بار دیگر آنجا می میرم. به سمت لس آنجلس می روم. سال جدید را با زمستان آغاز می کنم. بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید/ بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت ... "

.

.

منبع : حبذا ...از نو برایت می نویسم (2) ..
برچسب ها : صحنه ,دانستم ,زندگی ,کرده ,تمام ,مادرم

تو خود حجاب خودی حافظ، از میان برخیز ...

:: تو خود حجاب خودی حافظ، از میان برخیز ...

فرآیند رام کردن فیل ها انگار اینطور است که از وقتی به دنیا می آیند و توان کمی دارند، نخ باریکی به پایشان می بندند که زیاد حرکت نکنند. تا مدّت ها فیل ها سعی می کنند ازین حصار برهند و نمی توانند. خودشان را حتّی زخمی می کنند و بعضا پاهایشان آسیب می بیند ولی باز نمی توانند. بعد از مدّتی کوتاه می آیند و دیگر تلاشی نمی کنند. ولی در حافظه شان این نتوانستن ثبت می شود. اینست که وقتی بالغ و نیرومند می شوند، با اینکه می توانند حصارهای سخت تری را پاره کنند، ترس از شکست و عادت به نتوانستن، باعث می شود تلاشی نکنند. پایشان را به اندازه ی زمانی که ضعیف بودند حرکت می دهند. دچار یک حصارِ ذهنیِ نتوانستن می شوند که تا ابد با آن ها می ماند ..

.

.

پ.ن: این چند خط جواب به این سوال است که چرا انقلابی های دهه ی شصت که سابقه ی گرفتن سفارت آمریکا را داشتند و مبارزه با امپریالیسم، حالا تمام دلخوشی شان اینست که با آمریکا بسازند .. 

منبع : حبذا ...تو خود حجاب خودی حافظ، از میان برخیز ...
برچسب ها : توانند

که همچو چشم صرُاحی، زمانه خون ریز است ...

:: که همچو چشم صرُاحی، زمانه خون ریز است ...

همانقدر که سختی ها و مصائب این سال ها، فهم عجیبی از زندگی به من داده، فرسوده تر و خسته تر از همیشه ام کرده است. اینست که واقعا روز اوّل عید شوق هیچ مکالمه ای را ندارم. نه خطی نه صحبتی نه هیچ. حتی از پاسخ چند خط محبت دوستان و آشنایان نیز عاجزم. عجزی که سرچشمه اش اینست که می دانم این ها همه باری بهر جهت است و هیچ کدام اصالت ندارند. دوست داشتن انسان، موقّت، مشروط و زودگذر است. مگر دوست داشتنی که دلیلش انسان نباشد. سال پیش، یکی از آشنایان نزدیک، که سرآمد خانواده اش بود از دنیا رفت. سی و چند سالش بود و با همین سن کم، نقطه ی ثقل خانواده اش بود. همه طور دیگری او را دوست داشتند. باهوش و باستعداد و کاربلد بود. به قول یکی، "می دانست که هرکاری را باید چطور انجام داد .." نزدیکان می گفتند وزیر و وکیل می شود. از هیچ به همه چیز رسیده بود. دو سال آخر عمرش سرطان عجیبی گرفت. دو سال درد بسیار کشید. طوری برایش بی تابی می کردند که من هرگز پیش از آن چنین صحنه هایی را ندیده بودم. مرگ ش بهتی عظیم بود برای نزدیکانش. انگار هرگز روی خوش دیگر نخواهند دید. به چشمم می دیدم که خانواده اش، حاضر بودند که جای او بمیرند. روز بعد از دفن، همه انگار چندسال پیرتر شده بودند. ولی چند ماه بعد، زنگار زمان نشسته بود و انگار نه انگار.  همه دوباره با هم بودند و می خندیدند و گاهگاهی هم خدابیامرزی می فرستادند که ثابت کنند انسان به نسیان زنده است. راست است که می گویند خاک سرد است. همه ی دوست داشتن ها را با خود می برد. من بهتر از همیشه می فهمیدم که انسان دوست انسان نیست. هم مسیر است، هم نوع است و همین. معنی آن عبارت که می گفت یا رفیق من لا رفیق له را لمس می کردم با اعماق جان ...

..

من هر بهار، هر بار که می آید بهتر این معنی گذرا بودن انسان را می فهمم. که وقتی برگ ها دوباره در می آیند، از پس سرما و سوز ِ سختِ زمستان، یعنی انسان هم در حافظه ی دوست داشتنِ انسان نخواهد ماند. روزگار جنس ش زیر و رو کردن و واژگون نمودن احساسات انسانی است. به قول حافظ : " مجوی عیش ِ خوش از دور ِ باژگون ِ سپهر/ که صاف ِ این سر ِ خُم جمله دُردی آمیز است ... ". باژگون یعنی وارونه و ناراست. دُردی آن ته نشین و رسوب شراب است. می گوید حتی آن زلال و ناب ترین لحظات این زندگی هم، که مثل سر خمره ی شراب صاف و گوارا می نماید، تُفاله پرور است. یعنی هیچ عیش خوش این روزگار، اصالت ندارد. تمام دوست داشتن ها هم وقتی غبار زمان روی آن می نشیند، ناخالص است ...  

.

.

غلام دولت آنم که پای بند ِ یکی است/ به جانبی متعلّق شد از هزار برست ... 

 

منبع : حبذا ...که همچو چشم صرُاحی، زمانه خون ریز است ...
برچسب ها : دوست ,انسان ,انگار ,یعنی ,خانواده ,بودند ,دوست داشتن

خرّم آن کز نازنینان بخت برخودار داشت ...

:: خرّم آن کز نازنینان بخت برخودار داشت ...

" در روایت آمده که حضرت داوود(ع) از خدا خواست که خدایا در این عالم همنشین من را در بهشت معرفی کن. آن کسی که در بهشت بناست الی الابد زندگی کنیم. خدا به جناب داوود وحی فرمود و آدرس آن خانم را داد. اسمش را هم گفت خلادة بود. ین خانمی که در این خانه زندگی می‌کند، همسر شما الی الابد در بهشت است. حضرت داوود با شوق آمد ببیند چه کسی است. آدرس را پیدا کرد. در زد. خانم پرسید که هستی؟ گفت من داوود پیغمبر هستم. پرسید آیا آیه ای در مذمت من نازل شده؟ فرمود: نه، آیه ای در مذمّت شما نازل نشده، اما پیامی است اگر در را باز کنید و اجازه بدید، من آن پیام را بگویم. در را باز کرد. داوود پرسید شما اسمت فلان است. جواب داد بله، اسم من این است، اما ممکن است کس دیگری هم این اسم را داشته باشد. داوود گفت حقیقت این است که من از خدا خواستم همسرم را در بهشت به من معرفی کند، خدا شما را به من معرفی کرد. با تعجب جواب داد: اشتباه می‌کنید، من کجا و این حرفها کجا؟ داوود گفت بالاخره وحی خداست، آمده ام ببینم چه کار کرده ای که به این مقام رسیده ای. خانم جواب داد من یک آدم عادی هستم و هیچ کار فوق العاده ای ندارم. مثل مردم دیگر هستم. بعد از اصرار فراوان حضرت داوود، آن خانم گفت اگر چیزی بتوانم بگویم این است که هیچ حادثه ای برای من اتفاق نیفتاد که در دلم بگویم ای کاش جور دیگری بود. هرچه اتفاق افتاده گفتم این را خدا مقدر فرموده و او مصلحت من را از همه بهتر می‌داند. در دلم هم خطور نکرد که ای کاش جور دیگری می‌شد ... "

.

.

 
منبع : حبذا ...خرّم آن کز نازنینان بخت برخودار داشت ...
برچسب ها : داوود ,خانم ,بهشت ,بگویم ,جواب ,معرفی ,حضرت داوود

مرده بُدم زنده شدم ..

:: مرده بُدم زنده شدم ..

از امیر المومنین در روایت است که یابن آدم، لا تخلص عملک حتی تذوق اربع موتات .. یعنی هرگز عملت خالص نمی شود پیش از آنکه چهار بار بمیری .. چهار مرگ مختلف را تجربه کنی .. اوّلین مرحله ی موت، موت احمر است .. تحمّل اذیّت مردم است .. مقامی است که فقط با تحمّل اذیّت مردم می توان بدان رسید. اینست که تقریبا تمام اولیای الهی، اولین گرفتاری شان تحمّل اذیّت جمعیّت بوده است ... 

.

.

منبع : حبذا ...مرده بُدم زنده شدم ..
برچسب ها : اذیّت ,تحمّل ,تحمّل اذیّت ,اذیّت مردم

به عزم مرحله ی عشق، پیش نه قدمی ...

:: به عزم مرحله ی عشق، پیش نه قدمی ...

چیزی که حقیقت نداشته باشد اثرش در طول تاریخ محو می شود. علّت اینکه بعد از رنسانس مسیحیت نابود نشد این بود که با وجود همه ی تحریفات و خرافات، حقیقتی پشت آن بود. به قول آن مثل قدیمی، حقیقت ممکن است نازک تر از مو شود، ولی پاره نمی شود. علّت اینکه حزب توده در ایران به کلّی محو شد، این بود که حقیقتی نداشت. مارکسیست ها لیبرال شدند و سران توده توبه کار. شوروی که شکست خورد، دیگر کسی جرئت نداشت حرف از مرام مارکسیسم و سوسیالیسم بزند. کمونیست های آنارشیست یا در قفس خودشان را حبس کردند یا گرایش به لیبرالیسم یافتند. چون آمریکا حالا قدرت برتر بود و ایدئولوژی روز، ایده های کاپیتالیستی و لیبرالیستی در اقتصاد بود. ایده ای که یک روز محو خواهد شد دوباره. علّت اینکه محرّم و صفر زنده است، حقیقت پشت آن است. علّت اینکه مسیر اسلام مدّتی به کلّی منحرف شد ولی اقلیّت محدود‌ِ زجرکشیده ی تحت فشار توانستند آن را دوباره به اسلام حقیقی که جریان شیعی است برگردانند، حقیقت است. حقیقتی که نازک تر از مو ممکن است بشود ولی پاره نمی شود ...

.

.

اینها را به بهانه ی بهمن ماه نوشتم. که بگویم، امام خمینی هم از آن حقیقت های همیشه است. از جنس حوادث حقیقی ست که ممکن است ضعف زمان و ریزشِ تکرار آن را فرا گیرد ولی قدرت حقیقت و رویش اعتقاد نو آن را در طول تاریخ دوباره زنده می کند. 

.

.

منبع : حبذا ...به عزم مرحله ی عشق، پیش نه قدمی ...
برچسب ها : حقیقت ,اینکه ,علّت ,ممکن ,حقیقتی ,علّت اینکه

دل پر از شوق رهایی است ولی ...

:: دل پر از شوق رهایی است ولی ...

بعد از سی و چند سال زندگی تکراری تازه فهمیده ام چه می خواهم. تازه ذائقه ام را شناخته ام. که کجا بایست می رفتم و کجا بایست می ماندم. چه باید می خواندم و چه ها که نمی خواندم. دیر شده است. می دانم. ولی فصلی نو شروع خواهم کرد ان شاء الله ...

.

.

چیزی از عمر نمانده است ولی می خواهم

خانه ای را که فرو ریخته برپا دارم ..

.

.

منبع : حبذا ...دل پر از شوق رهایی است ولی ...
برچسب ها : خواهم

خدمات متقابل اسلام و ایران!

:: خدمات متقابل اسلام و ایران!

در آمریکا چند دوست عرب داشتم. از سعودی آرامکو، شرکت نفت عربستان، آمده بودند. سعودی ها آن ها را بورس کرده بودند که بیایند انرژی و نفت یاد بگیرند، در بهترین دانشگاه دنیا، و برگردند حاکمان نفت آینده شوند. بچّه های خوبی بودند مجموعا. من به بسیاری از ایرانی ها آن ها را ترجیح می دادم. معلوم بود چه می کنند و چه نمی کنند و دنبال چه هستند. بیشترین چیزی که در آن ها تحسین برانگیز بود، دیدگاه شان نسبت به غربی ها بود. بر عکس ایرانی ها که دوست داشتند در جمع غربی ها بُر بخورند و کاملا عادات و رفتار آن ها را داشته باشند، آن ها به چشم نوکر و مزدبگیر به غربی ها نگاه می کردند. مثل مستخدمین هتل ها و رستوران ها. ته ِ ذهنشان این بود که ما پول می دهیم و آن ها اجرا می کنند، غلط هم می کنند پایشان را از گلیم شان درازتر کنند. خودشان هم می گفتند مدیران اجرایی و صنعتی در کشور ما روحیه شان اینطور است ولی حاکمان و آدم های سیاسی دقیقا برعکس! خط مشخصی داشت. ایرانی ها خلاف این بودند. آدم های عادی و اجرایی، دیدشان نسبت به غربی ها از پایین به بالا بود. انقلابی ها و آن ها که بنیه ی سیاسی درستی داشتند از بالا به پایین می نگریستند و اعتقاد داشتند به حقیقتی دسترسی دارند که غربی ها ندارند ....

.

.

مسئولین فعلی اجرایی کشور با حاکمان سیاسی سعودی ها در این نقطه مشترک هستند که می دانند موقعیت شان وابسته به غرب و آمریکا ست. اینست که به چشم قدرت لایزالی نگاه می کنند به غرب و آثارش. خوب که می نگری، از حاکمان سیاسی دنیای اسلام و مسئولین اجرایی ایران نومید می شوی ...

.

.

 

منبع : حبذا ...خدمات متقابل اسلام و ایران!
برچسب ها : غربی ,سیاسی ,بودند ,حاکمان ,اجرایی ,سعودی ,حاکمان سیاسی

وصف الحال ...

:: وصف الحال ...

این را یکی از دوستان نوشته بود در سال های دور. با خط فکری ِ این روزهایم می خواند ... :

" خودم را خراب کرده بودم. نمی‌دانستم از میان همه‌ی آدم‌هایی که آمده بودند و رفته بودند این اتفاق برای چند نفر رخ داده بود. این شاید از خصوصی‌ترین و محرمانه ترین بخش‌های زندگی آدم‌ها به حساب می‌رفت. چه کسی حاضر بود با صدای بلند اعلام کند که یک روزی خودش را خراب کرده است؟ این مهم نبود. مهم امکان رخ دادن این واقعه بود. مثل پتک همیشه بالای سر آدم‌ها بود. همه‌ی آدم‌ها می‌توانستند مثل آن روز تابستانی داغ من گرما زده شوند. مسموم شوند و آنقدر به اسهال و استفراغ مبتلا باشند که حتی به اندازه‌ی آنکه آسانسور، هفت طبقه را بالا برود تاب نیاورند و خودشان را خراب کنند.

خودم را خراب کرده بودم. تحقیر شده بودم. انسان بودن به معنای همیشه در معرض تحقیر قرار داشتن بود. تحقیرهایی که مرز نمی‌شناخت، تاریخ و جغرافیا بر نمی‌داشت، شأن و منزلت حالی‌اش نمی‌شد، شاید هم می‌شد. هر قدر شأن و منزلت آدم‌ها بالا تر می‌رفت تحقیر شدن‌ها سخت‌تر، شکننده تر و خرد کننده تر می‌شد.

انسان بودیم. ضعیف بودیم و کسی این ضعیف بودن را درک نمی‌کرد. انتظار از انسان بودن بالاتر از توانمان بود. شکننده بودیم، به حکم انسان بودنمان همیشه در معرض تحقیر بودیم. تحقیر به ضعف، تحقیر به بیماری، تحقیر به جهل، تحقیر به ترس، تحقیر به نیاز، تحقیر به شهوت، تحقیر به خطا، تحقیر به احتیاج، تحقیر به دوست داشتن، تحقیر به تجاوز، تحقیر به سابقه، تحقیر به اسرار پنهان، تحقیر به آرزو، تحقیر به فقر، تحقیر به خاطر مسئولیت، تحقیر به خاطر تعهد، تحقیر به اسهال، تحقیر به استفراغ، تحقیر به نیافتن محلی برای تخلی، تحقیر به همه‌ی آنچه معنا و اقتضای انسان بودن است.

انسان وضعیت بغرنجی داشت. این را آن روز که خودم را خراب کردم فهمیدم. آن روز را کسی ندید. اما تا کجا می‌شد پیری و ضعف و بیماری را از خود دور نگه داشت؟ تا کجا می‌شد نیاز و احتیاج را از خود دور نگه داشت؟ تا کجا می‌شد از دام شهوت گریخت و هیچ گاه تحقیر نشد؟ تا کجا می‌شد محتاج کسی نشد؟ آن روز که خودم را خراب کردم با تمام وجود از بیماری و پیری ترسیدم. بیمارها و پیرها لابد خیلی تحقیر می‌شدند. آن هم پیش روی دیگران. انسان ضعیف‌تر از آنچه خود و دیگران فکر می‌کردند بود. همین ... "

منبع : حبذا ...وصف الحال ...
برچسب ها : تحقیر ,انسان ,خراب ,می‌شد ,آدم‌ها ,بودیم ,خراب کرده ,انسان بودن ,خراب کردم ,معرض تحقیر ,کرده بودم

حکیمانه (4) ..

:: حکیمانه (4) ..

قال علیّ بن الحسین علیه السلام : "والدنیا دنیاآن، دنیا بلاغٍ، و دنیا ملعونه ..."، دنیا بر دو نوع است .. دنیای بلاغ، که حداقلی است برای امرار معاش و گذران زندگی و وسیله ای برای رسیدن به آخرت، و دنیای دیگر دنیای ملعون و دور از رحمت الهی است ... 

.

.

پ.ن: 

در دنیا باید "سرمایه ساز زاهد" بود. آن ها که تمام تلاش و استعدادشان برای کمک به دیگران است و وقتی به زندگی خودشان نگاهی می کنی می بینی هیچ ندارند. آن ها که به رسم مولایشان در غربت محض، نخل می کاشتند و چاه آب می زدند و دو رکعت نماز بر آن می خواندند و به دیگران می بخشیدند. دنیای بلاغ آباد کردن دنیا برای دیگران است و دنیای ملعون آباد کردن آن برای خود و مشغول شدن به آن. که همّ و غم شود ..

.

این روزها من آدم های اطرافم را بر این اساس می شناسم. ببینم دنیایشان ملعون است یا بلاغ. شهوت شهرت و تهوّر و مقام دارند، یا صبح ها در قنوت نمازشان دعا می کنند که  "ایّد ظاهری فی تحصیل مراضیک" که بتوانند کمکی به اسلام و مسلمین کنند .. 

.

.

منبع : حبذا ...حکیمانه (4) ..
برچسب ها : دنیای ,دیگران ,ملعون ,دنیای ملعون

فال شب یلدا ..

:: فال شب یلدا ..

حافظ چو تو پا در حرم عشق نهادی

در دامن او دست زن و از همه بگسل ...

.

.

پ.ن: 

امیرالمومنین (روحی له الفداء) در نامه ای به برادرشان شعری نقل می کنند از شاعری از قبیله ی بنی سلیم که : فان تسالینی کیف انت/ فاننی صبور علی ریب الزمان الصلیب/ یعز علیّ ان تری بی کآبة/ فیمشت عاد او یساء حبیب ! ... اگر از من بپرسی که چگونه ای/ گویم که در برابر سختی های روزگار شکیبا و استوارم/ بر من سخت و سنگین است که/ دشمن از اندوهناکی من شاد گردد و دوست ، دلتنگ ...

.

.

.

منبع : حبذا ...فال شب یلدا ..
برچسب ها :

حکیمانه (3) ..

:: حکیمانه (3) ..

فرانسوی ها طولانی ترین روز سال را جشن می گیرند، لافت دو لا سن ژون، ایرانی ها طولانی ترین شب سال را ...

..

.

پ.ن:

کسانی که شب را می شناسند، روز را آنقدر جدّی نمی گیرند ...

.

.

"انّ وصول الی الله عزّ و جلّ سفرٌ لا یدرک الّا بامتطاء الیل ... "

منبع : حبذا ...حکیمانه (3) ..
برچسب ها : طولانی ترین

حکیمانه (2) ...

:: حکیمانه (2) ...

این شعر کیپلینگ، از شعرهایی است که هر روز به زمزمه کردنش می ارزد ...

If you can keep your head when all about you
 Are losing theirs and blaming it on you,
If you can trust yourself when all men doubt you,
  But make allowance for their doubting too;
If you can wait and not be tired by waiting,
  Or being lied about, don’t deal in lies,
Or being hated, don’t give way to hating,
  And yet don’t look too good, nor talk too wise:

If you can dream—and not make dreams your master;
  If you can think—and not make thoughts your aim;
If you can meet with Triumph and Disaster
  And treat those two impostors just the same;
If you can bear to hear the truth you've spoken
  Twisted by knaves to make a trap for fools,
Or watch the things you gave your life to, broken,
  And stoop and build ’em up with worn-out tools:

If you can make one heap of all your winnings
  And risk it on one turn of pitch-and-toss,
And lose, and start again at your beginnings
  And never breathe a word about your loss;
If you can force your heart and nerve and sinew
  To serve your turn long after they are gone,
And so hold on when there is nothing in you
  Except the Will which says to them: “Hold on!”

If you can talk with crowds and keep your virtue,
  Or walk with Kings—nor lose the common touch,
If neither foes nor loving friends can hurt you,
  If all men count with you, but none too much;
If you can fill the unforgiving minute
  With sixty seconds’ worth of distance run,
Yours is the Earth and everything that’s in it,
  And—which is more—you’ll be a Man, my son.

....

.

ترجمه‌: " اگر بتوانی آرام بمانی بدانگاه که همه کسان که گِرد تو اند/ عقل خود را گم کرده اند و تو را به سبب آن مقصر می شمارند/ اگر بتوانی به خود اعتماد داشته باشی/ وقتی که همه ی کسان از تو اعتماد برگرفته اند/ لیکن به بی اعتمادی آنان نیز توجه داشته باشی / اگر بتوانی منتظر بمانی و از انتظار ملول نشوی/ یا چون در حق تو دروغ گویند ، گِرد دروغ نگردی/ یا چون از تو بیزاری جویند ، دل به نفرت نسپاری / و با این همه، نه بیش از حد خودت را خوب جلوه دهی و نه به ظاهر با دانایی بسیار سخن بگویی!/ اگر بتوانی به رویا پردازی، بی آنکه رویاها بر تو فرمانروا شود،/ اگر بتوانی مرد اندیشه باشی، بی آنکه اندیشیدن غایت زندگی توگردد،/اگر بتوانی پیروزی و مصیبت روبروگردی، و این دو شیاد را به یک چشم بنگری!/ اگر بتوانی تاب شنیدن حقیقتی را داشته باشی که بر زبان تو رفته/ و به دست دغلکارانی، دگرگونه شده است تا از آن دامی برای ابلهان سازند/ یا همۀ انچه را که زندگی خود را بر سر آنها نهاده ای، تباه شده بینی،/ و کمر خم نکنی و با ابزار فرسوده آنها را از نو بسازی!/ اگر بتوانی همۀ اندوخته هایت را در طَبَقی گِرد آوری،/ و آن را در یک نوبت «بازی شیر و خط» به محک بگذاری،/ و از دست بدهی،/سپس از نو آغاز کنی چنانکه از روز نخست کرده بودی،/ و هیچ گاه از باخت خود کلمه ای به زبان نیاوری،/ اگر بتوانی دل و عصب و رگ خود را بر آن داری، /که به خدمت تو پردازند،/ آنگاه که دیگر از آنها اثری نیست، /و بدین گونه مقاومت ورزی، بدان هنگام که دیگر هیچ چیز از تو به جای نمانده،/ مگر اراده که بر آنان بانگ می زند: « پایداری کنید!» /اگر بتوانی با گروه عوام سخن گویی و فضیلت خویش را حفظ کنی، / یا با شاهان قدم برداری بی آنکه نزدیکی با خلق را از دست بدهی،/ اگر نه دشمنان بتوانند تو را آزرده کنند و نه دوستان،/ اگر همه آدمیان در چشم تو گرامی باشند، لیکن نه هیچ یک بیش از اندازه/ اگر بتوانی دقیقه ای بی امان را گران بار کنی؛/ از شصت ثانیه ای که هر یک سزاوار راهی است که پیموده،/ جهان و هرچه در اوست ازآنِ تُست./ و از این افزونتر ، تو مرد هستی ، ای فرزند من ... "

 

 

منبع : حبذا ...حکیمانه (2) ...
برچسب ها : بتوانی ,your ,make ,with ,باشی ,آنکه ,داشته باشی ,keep your

از نام ها و مفاهیم ...

:: از نام ها و مفاهیم ...

در بررسی رفتار آدم ها در ایران، دو نوع رویکرد اصلی دیده ام. یکی آن ها که اصرار دارند چیزی درست است و "باید" اینطور باشد، مستقل از نظر دیگران. دسته ی دوم آن ها هستند که اعتقاد دارند نظر اکثریت درست است و باید نه تنها در آن جهت حرکت کنند بلکه آن را تقویت نیز کنند. هر دو مدل، مدل های ناپایداری هستند و به تعادل نمی رسند. دسته ی اوّل، چون عموما مطلق گرا هستند و نظرشان را به سختی تغییر می دهند، نمی توانند بفهمند که ممکن است در درستی یک موضوع اشتباه کرده باشند. و حتی ممکن است اموری آنقدر سیاه و سفید نباشد، و سلیقه ای باشد. دسته ی دوم، چون نظرشان مطابق اکثریت است،‌ بعد از مدّتی اصول شان را از دست می دهند و دچار تناقض های شدید می شوند. و بدتر از آن اینست که در مسائلی که سلیقه ای نیست و جزمی است،‌ دچار تزلزل و خطا می شوند. کما اینکه در بسیاری از حوادث تاریخی، اکثریت به علّت مسائل قومی یا احساسی، تصمیمی را گرفته اند و ظلم های تاریخی انجام داده اند. سال ها گذشته است و نسل های بعد به اشتباه خود پی برده اند و رویکردشان را تغییر داده اند. 

.

.

در ایران، دسته ی اول اصول گراها هستند. یک سری اصول را درست می دانند و مستقل از هر چیز آن را طلب می کنند. اسلام اساس این اصول است. دسته ی دوم به اصطلاح، "اصلاح طلب" ها هستند. اصلاح معمولا اینجا تغییر به سمت اصول نیست، بلکه به سمت خواست ِ اکثریت است. به همین دلیل هست که عمدتا شعارشان اینست که ما طرفدار خواسته ی اکثریت و توده ی مردم هستیم. البته بسیاری هم هستند که به خاطر رسیدن به مقام و ثروت، خودشان را با این دو دسته پیوند زده اند که روی سخن اینجا با آنها نیست و تحلیل شان ساده تر از اینهاست ...

.

در انتخابات قاعدتا باید دسته ی دوم برنده شوند. چون خواسته های مردم را شناسایی می کنند، بعد فرکانس شان را طوری تنظیم می کنند که با فرکانس خواسته های مردم یکی شود و آن را تشدید کند و یک انفجار مردمی رخ دهد. اصول گراها همیشه مثل پدربزرگ ها هستند که نصیحت گوی جامعه اند و تنها وقتی وضع جامعه به بحران برسد، آن ها مورد اقبال واقع می شوند و در حالتی که کسی احساس بیماری نمی کند، نیازی به آن ها حس نمی کند و شعارهایشان تکراری و خسته کننده به نظر می رسد.

.

واضح است که دسته ی دوم، هیچ گاه به زبان نمی آورند که مردم اشتباه می کنند و اشتباه کرده اند. هرگز. این به معنای خودکشی این جریان است. چون اصل اساسی در اعتقاد ایشان، نظر مردم است. وقتی یک اصولگرا رای می آورد، و آن ها موفق نمی شوند که فرکانس ِ خواسته ی مردم را پیدا کنند و شکست می خورند، تنها ادعایی که می شود کرد اینست که در انتخابات تقلّب شده است. همین و تنها همین. وگرنه ماهیت جریان از بین می رود. من بارها تکرار کرده ام که موسوی، خاتمی و امثالهم گزینه ی دیگری سال هشتاد و هشت نداشتند. باید می گفتند تقلب است و نظر اکثریت مردم این نیست. البته عدّه ای هم این وسط شعار طرفداری از "نخبگان" جامعه را دادند که راه حلی میانه بود. یعنی درست است که مردم با ما نیستند، ولی نخبگان جامعه با ما هستند. این برای فرار از شلیک به ماهیت یک جریان، هوشمندانه ترین راه میانه بود. گرچه در ذات خود تناقض داشت،‌ چون معنی اش اینست که یک سری اصولی هست که مستقل از نظر مردم مهم است و نخبگان آن را فهمیده اند و مردم دچار اشتباه شده اند، ولی باز هم در حال احتضار جریانی را نگاه می داشت تا انتخابات بعدی که بتواند فرکانس خواسته ی مردم را از نو پیدا کند. و روحانی اینکار را کرد، فهمید دلار رفته است بالا و تحریم است و مردم خسته اند از شرایط و می شود بحث توافق هسته ای را پیش کشید و  انتخابات را برد. دقیقا آن هفته ی آخر توانست فرکانس خواسته ی مردم را پیدا کند و آن را تشدید کند و ببرد انتخابات را ...

.

.

القصه،‌ اگر اصول گرایی برود دنبال نبض خواسته ی توده ی مردم دچار تناقض ماهیت شده است و اگر اصلاح طلبی برایش یک سری اصول از خواسته ی اکثریت مردم مهم تر باشد، خودکشی است. انتخاب اصلی، بین اصول و خواسته ی لحظه ای مردم است ... همین، و تنها همین .. 

منبع : حبذا ...از نام ها و مفاهیم ...
برچسب ها : مردم ,اصول ,خواسته ,دسته ,اکثریت ,شوند ,فرکانس خواسته ,نخبگان جامعه ,مردم دچار ,اکثریت مردم ,تنها همین